تبليغاتX
چگونه جهان متولد شد؟ - دیگران!!
برای علاقه مندان به نجوم

موجوداتی دیگر.......

تاریخ مشاهده بشقاب پرنده ها
آغاز مشاهدات بشقاب پرنده به 1500 سال قبل از میلاد مسیح باز می گردد. آن طور که در کتب قدیمی ثبت شده فرعون تاتموس سوم دوایر پلید و نا آرام درخشانی را در پهنه آسمان نظاره کرده است. همچنین آمده است که هنگامی که لشکریان اسکندر مقدونی در حال عبور از رودخانه جاکارتس بودند دو شیء پرنده در آسمان ظاهر شده و چندین بار به سمت لشکریانش حمله بردند به طوری که باعث رم کردن اسب ها و فیل ها و متواری شدن سربازان گردیدند و سربازان تا روز بعد از عبور از رودخانه منصرف گشتند. آنها این حادثه را حادثه ای شیطانی که باعث شکستشان خواهد شد پنداشتند.
در سال 1492 میلادی ساعت 10 شب 11 اکتبر، کریستف کلمب و همسفرش پدرو گوتیرز هنگامی که بر عرشه کشتی سانتا ماریا ایستاده بودند شیء درخشانی را در دور دست مشاهده کردند. این شیء در تمام طول شب چندین بار مشاهده شد و مرتباً بالا و پایین می رفت. کریستف کلمب قبل از اینکه به خشکی برسد به مدت چهارساعت شاهد پرواز آن شیء بود. او در یادداشت هایش این پدیده را نشانه رسیدن آنها به خشکی ذکر کرده است.
همچنین در کتب تاریخ آمده است که در سال 1554 میلادی در ساعات 6تا8 صبح 10 مارس در فرانسه در اطراف ماه یک نقطه نورانی دیده شد که از خود نورهایی پخش می کرد و صدایی گوشخراش داشت و مانند نوک یک پیکان به نظر می رسید که از یک پهلوی خود به پهلوی دیگر می چرخید.
در سال 1700 میلادی هم یکی از اعضای انجمن سلطنتی انگلستان می نویسد: شب 16 دسامبر من از منطقه جیمز پارک عبور می کردم که ناگهان نوری از پشت درختان و خانه ها از سمت غرب و جنوب به آسمان برخاست که مانند یک موشک بزرگ به نظر می رسید. وقتی که آن شیء تا 20 درجه از دید من اوج گرفت به حالت افقی در آمده و به سمت شمال و شرق پرواز کرد. آن شیء بسیار نزدیک به نظر می رسید و حرکتش آرام بود. من حدود نیم مایل آن را با چشمانم تعقیب کردم. یک شعله در قسمت عقب آن نمایان بود. انتهای آن مانند ردیفی از میله های آهنین به نظر می رسید و در یک نقطه از آن شیء سیلندر مانند دنباله های نور ساطع می شد به طوری که نیمی از طول آن کاملاً شفاف به نظر می رسید.
اما مطالعه و تحقیق در مورد یوفوها یا بشقاب پرنده ها و همچنین علاقه شدید مردم به این اشیاء پرنده در بیست و چهارم ژوئن سال 1947 میلادی شروع شد. در آن تاریخ یک خلبان آمریکایی به نام کنث آرنولد 9 وسیله پرنده عجیب را بر فراز کوههای کالیفرنیا مشاهده کرد. او در این باره چنین توضیح داد: آنها به رنگ نقره ای بودند و  پروازی جهشی داشتند، مثل این که بشقابهایی را بر روی آب پرت کنیم که با سطح آب برخورد می کنند و دوباره به هوا برمی خیزند. خبرنگاران و گزارشگران روزنامه ها بلافاصله به این توصیف موثر و دلنشین چنگ زدند و به این ترتیب بود که واژه بشقاب پرنده متولد شد. بسیاری از مردم این گزارش را خواندند و خیلی از آنها نیز از آن پس گزارشهایی را به روزنامه ها ارسال داشتند که آنها نیز چیزهای پرنده دوار صفحه مانندی را دیده اند. در ظاهر این اجسام پرنده نادر به یکباره در سراسر جهان و در هر زمان از روز و به خصوص در اوقات شب بر فراز آسمان ظاهر می شدند. اشخاص معدودی نیز کمی پس از آن حتی ادعا کردند که موجوداتی انسان گونه و عجیب و غریب از بشقاب پرنده ها پیاده شده، با آنان صحبت کرده و آنها را به سفر فضایی در پهنه کیهان دعوت کرده اند. در این زمینه به خصوص شخصی به نام جرج آدامسکی که از قرار معلوم در رصدخانه مشهور مونت پالومار در کالیفرنیا اشتغال داشت، معروف و شناخته شد. او چندین کتاب درباره سفرهای فضایی بشقاب پرنده ای خود انتشار داد و این کتابها در تیراژهای میلیونی در سراسر جهان به فروش رفت.
اشخاص دیگری گزارش دادند که آنها توسط سرنشینان بشقاب پرنده ها به اسارت در آمده اند و بر عرشه بشقاب پرنده ها تحت عملهای جراحی نادر و عجیب قرار گرفته اند.
ماجرای ناپدید شدن یکی از فرماندهان ارتش شیلی در حین رویارویی با یک یوفو
در 25 آوریل سال 1977 سرجوخه آرماندو والدوس در برابر چشمان حیرت زده سربازان زیر دستش در دل شب ناپدید شد. همان طور که در اسناد محرمانه ارتش شیلی ظبط شده است آن شب یک گلوله بزرگ نورانی در فاصله چند ده متری آتش اردوگاه سربازان ظاهر شده بود و آنچه بعد از این واقعه اتفاق افتاد از طرف ارتش شیلی سخت پنهان نگاه داشته شد. حتی سرجوخه آرماندو والدوس و هفت سرباز زیر دستش را هم سرویسهای ویژه ارتش شیلی در جایی نامعلوم تحت نظر قرار دادند و به هیچ وجه اجازه ملاقات و تماس با کسی را نداشتند.
در ماه می سال 1978 سرجوخه والدوس و سربازانش را به محل وقوع آن حادثه مرموز بردند. ارتش شیلی ورود به منطقه بازسازی حادثه را ممنوع کرده بود. بالاخره در دسامبر 1978 سرجوخه والدوس به دلیل نامعلومی از ارتش استعفا کرد و محققین توانستند مصاحبه ای اختصاصی را با وی انجام دهند.
سرجوخه آرماندو والدوس در مورد حادثه آن شب چنین گفت: یک روز عادی بود که من و افرادم کارهای معمولی و روزمره خود را انجام می دادیم. حدود 30-20 دقیقه بعد از نیمه شب یکی از افرادم که همراه با سرباز دیگری در سی چهل متری ما مشغول نگهبانی بود، به سرعت پیش ما آمد و اطلاع داد که هم اکنون اتفاقی عجیب در شرف وقوع است. ما ابتدا تصور نمودیم که مساله درباره چهارپایانی است که نگهبانی از آنها را برعهده داشتیم. من و تمامی افرادم خارج شدیم و به محل رسیدیم. آنچه همگی ما شاهد آن بودیم یک نور خیلی بزرگ بود که با سرعت تمام روی تپه ای در 500 الی 600 متری ما پایین می آمد. فکر کردیم باید یک شهاب آسمانی یا چیزی شبیه آن باشد. در نگاه اول بیشتر شبیه به آتشبازی بود اما پس از چند ثانیه پشت آن تپه ناپدید شد. اما از اطراف تپه روشنی درخشنده ای دیده می شد. ناگهان در یک لحظه به فکرم رسید با یکی از افرادم بروم و این نور را از نزدیک ببینم. هنوز من این فرمان را نداده بودم که یکی از افرادم ما را متوجه جهتی مخالف جهتی که جمع شده بودیم، تقریباً سمت چپمان کرد. آنچه دیدم اسباب حیرت و حتی وحشتمان شد. آن موقع هیچ کس نتوانست حدس بزند که آن چیز یک بشقاب پرنده است. نوری بود به قطر حدود 20 متر بیضی شکل که در مرکز درخشندگی بیشتر داشت. به نحوی پیدا بود که این نور از چیزی به وجود می آید ولی از چه چیز نمی دانم. از آن لحظه من و افراد جمعی خود شروع به احساس حسی مرموز کردیم. گویی چیزی از درون تمامی وجود ما را تسخیر می کرد. تاکنون نمی دانیم این نور چگونه پدیدار شد. ولی فهمیدیم که مانع از آن شد که ما به سمت نور اولی در پشت تپه برویم. آن لحظه افراد من کنترل خود را از دست دادند و بدون اینکه بفهمیم از کی و چگونه، خود را در حالتی یافتیم که همه بازوی یکدیگر را گرفته بودیم. فکر می کنم من این فرمان را داده بودم. مدتی طولانی در این حالت ماندیم. بعضی از افرادم دعا می خواندند و بعضی دیگر گریه می کردند. من به عنوان فرمانده دسته مجبور بودم که کاری کنم. این بود که به طرف نور فریاد زدم و خواستم که خودش را معرفی کند ولی می دانستم که بیهوده دارم داد می زنم و با کسی طرف نیستم. لحظه ای بعد حیوانات و اسبهای آن نقطه شروع به رفتاری غیر عادی کردند. سگی که با ما بود خود را پشت ما پنهان کرد و به تماشای نور پرداخت. ما فکر کردیم که با پدیده خطرناکی روبرو هستیم چون حیوانات هم از خود ترس نشان می دادند. بعد از مدتی که نمی دانم چقدر بود دستور دادم که آتش را خاموش کنند چون فکر کردم شاید آتش آن پدیده را به خود کشانده است. این بود که همگی برای خاموش کردن آن حرکت کردیم و به اندازه فقط چهار پنج قدم و نه بیشتر از هم جدا شدیم که در این حال فکری به خاطرم خطور کرد.نمی توانم توجه کنم که چرا به طرف نور به راه افتادم. اما گویی نیرویی عجیب مرا به سمت نور به راه می انداخت. در این حال شش هفت قدم معمولی از محل تجمع افراد فاصله گرفتم. از این لحظه چیزی به یاد ندارم فقط فردای آن روز افرادم برایم گفتند که در یک محل از نظر آنها ناپدید شدم و مدتی بعد درست در همان محل آشکار شدم و این زمان فقط 15 دقیقه به طول انجامید. حالتی عجیب داشتم و با حالت تشنج و بحران عصبی کلماتی نظیر ما دوباره باز خواهیم گشت می گفته ام. به یاد می آورم که وقتی فردای آن شب به حال آمدم نمی دانستم که چطور شده که در این وضعیت قرار گرفته ام. اول فکر کردم خواب بوده ام اما با به یاد آوردن بعضی چیزها از این فکر دست کشیدم. همین طور یادم می آید که افرادم را صدا کردم تا از آنها بپرسم آیا به درستی چیزی روی داده است؟ اما هیچ چیز رخ نداده بود. آنچه دیدیم مشاهدات همه ما بود و تاکنون هم برایم غیرقابل حل باقی مانده است. اما آنچه بعدها رخ داد داستانی طولانی دارد: فردای آن روز در من تحولات عجیبی پیش آمده بود. احساس خستگی جسمانی عجیب و درد شدیدی در پهلوها می کردم. انگار کار بدنی فوق العاده ای انجام داده باشم. در روز واقعه من ریشم را تراشیده بودم ولی وقتی فقط به مدت 15 دقیقه ناپدید و سپس آشکار شدم ریش بلند ده روزه ای داشتم. نکته عجیب اینکه افراد من هیچکدام این نشانه را نداشتند. فقط دچار شک عصبی شده بودند. تقویم ساعتم هم 5 روز جلو رفته بود.
ماجرای ناپدید شدن دو هواپیمای جنگنده در حین رویاروئی با یک یوفو
در شب 16 نوامبر سال 1988 شخصی به نام یسنیا والازکوئز یک کره عظیم زرد رنگی را در آسمان حوالی شهر سن ژرمن مشاهده کرد. او فوراً اعضای فامیل خود را مطلع نمود و همگی به اتفاق هم این منظره خارق العاده را تماشا کردند.
ناگهان دو هواپیمای جت جنگنده از سوی جنوب پدیدار شده و به تعقیب آن شیء پرداختند. پدر یسنیا در این باره گفت: یوفوها در میان آسمان متوقف شدند و جت ها از بالا و پایین و در اطراف آن به پرواز ادامه دادند. ناگهان به نظر رسید که آنها از قسمت پایین به داخل آن شیء فرو رفته و ناپدید شدند. ما دیگر نتوانستیم آن جت های جنگنده را ببینیم و صدای موتور آنها هم دیگر شنیده نمی شد. در این موقع دو گلوله کوچک نورانی از آن شیء جدا شد و با سرعت فوق العاده ای دور گشت و به دنبال آن شیء اصلی نیز با سرعتی زیاد دور شد.
ماجرای قربانی شدن یک کره اسب توسط موجودات بیگانه
در 9 سپتامبر سال 1967 لاشه کره اسبی سه ساله به نام لیدی در نزدیکی آلاموزا در دره سان لوئیز، جنوب کلورادو پیدا شد. جمجمه این حیوان از مغز تهی و ستون فقرات و بعضی از اعضای داخلی این حیوان ناپدید شده بود. عجیب اینکه هیچ اثری از خون و یا رد اتومبیل(دال بر حمل آن به این نقطه) نیز وجود نداشت. اما درفاصله حدود سیزده متری از این لاشه پانزده اثر مدور از لوله های اگزوز به اضافه شش تا هشت سوراخ در حدود 10 سانتیمتر قطر و 10 سانتیمتر عمق در محیط دایره ای به قطر سه پا دیده می شد. یک مامور جنگلبانی که با دستگاه گایگرکاونتر محل را بررسی نمود آثار تشعشعات رادیواکتیو را در حوالی لوله های اگزوز ثبت کرد که به طرف لاشه اسب به تدریج از شدت آن کاسته می شد.
دکتر جان آلت شولر استادیار هماتولوژی و پاتولوژی در مرکز علوم تندرستی دنور در دانشگاه کلورادو، ده روز پس از وقوع حادثه لاشه اسب را مورد مطالعه قرار داد و از آنچه که یافت شوکه شد. او در این باره گفت: وقتی که به نزدیکی لاشه اسب رسیدم متوجه شدم که شکافی مستقیم از گردن تا انتهای قفسه سینه ایجاد کرده اند. برشی بسیار دقیق. در دو طرف خط برش رنگ پوست تیره شده درست مانند حالت گشودن جسد توسط یک شعاع باریک از پرتوی سوزان. لبه بیرونی خط برش سخت بوده، حالتی که در جراحی معمولاً توسط اشعه لیزر به وجود می آید. اما در سال 1967 هنوز تکنولوژی جراحی با اشعه لیزر در اختیار بشر قرار نداشت. من نمونه ای از این قسمت سخت و تیره رنگ را در لابراتور در زیر میکروسکوپ بررسی نمودم. در حد سلولی، تغییر رنگ و علائم تخریب که با آثار سوختگی تطبیق می کند مشاهده می شد. اما آنچه مرا فوق العاده حیرت زده کرد فقدان خون در بدن حیوان بود. من صدها بار لاشه هایی را تشریح کرده ام و می دانم که نمی توان لاشه ای را بدون ایجاد خونریزی شکافت. اما در این مورد به خصوص آثار خونریزی در روی پوست حیوان و یا در اطراف آن دیده نمی شد. اصولاً خونی وجود نداشت. در درون قفسه سینه لاشه هم هیچ ارگانی دیده نمی شد. کسی که سینه این حیوان را شکافته بود قلب، ریه ها و حتی غدد تیروئید را با خود برده بود. قفسه سینه اسب خالی و خشک بود. شما چطور می توانید قلب حیوانی را بیرون بیاورید بدون اینکه خونی جاری شود

                                           

 

این دو عکس ۱۰۰٪ واقعی است ولی باور نکردنی است!

                                              

به راستی اینان چه هستند؟؟؟

نوشته شده توسط ن.کاظمی در ساعت 17:24 | لینک  |